خرید بک لینک
در آغوش خواب شبی در خواب دیدم عشقی جاودانه تکیه بر جانم زد با دست و با شانهگهی با دست خود می ساخت آراممنوازش می نمود از دل تا جانمولی افسوس ،بودم من در خوابمیان رویایی شیرین و غمناکز خواب خوش نوایی شاعرانه نشسته بود در کنارم عاشقانه بگفتم ای سیه چشم و سیه موی چرا گریزانی زدستم بی بهانهبه گرمی طنت نازم همیشه چو آرامی در آغوشم همیشهنباشد در جهانم جز خیالتکه گیرد دست من را عاشقانه تو ماندی در دل شب‌های رویامنم بیدار تنها بی نشانه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 14:30

سکوت خسته

خدایا خالقا بر من بگو تو

مرا در این جهان، آورده ای از چه؟

که هر روزم پر از درد است و اندوه

نصیبم شد غم و تقدیر بی ره

چه ها بر حال زارم کرده ای آخر

تو کی حالی بر این احوال من دادی؟

نمی خواهی وجودم را شاد گردانی؟

رهایم کن از این طوفان در تن

دری بگشا بسوی روشنایی

که شاید مرهمی یابم در آنجا

شبی هم‌صحبتی ،همدردی از دل

که باشد راهی از غم تا رهایی

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 14:30

در هوای دیدن یار شدم من زار و بیمار

خدایا در دل من به راهی چاره انداز

دلم یکسر به آشوبی غمین است

خدایا در دل من به راهی چاره انداز

به یکباره نسیم بادش وزان شد

که شمعی در دل من روشن روان شد

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1402 ساعت: 14:40

خدایا در شبی من با خود چه ها کردم جوانیم کجا رفت در این دنیای تاریک خشک بی آب من در کجایش نامهربانی ها کردمچه روز و شب گذشتن از خیال من تمام آرزوهای پوچ و تو خالیچه دلها من میان مردمان دادم به مفتی ولی افسوس کس ندانست قدر خوبیهای من را چگونه روزها و شبهای من در اندرونم به فنا رفت وکوههایی از گدازه مذاب در خود قطره قطره پنهان میکردم آه ای خدای من جوانیم کجا رفت چه کسی در این کویر خشک قطره ای زندگی به من می بخشد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 13:19

ببین ایران که غرق خونه امروز.

دلان مردمان بی جون امروز

زنان و دختران در خون روانند.

به دست. مهسا امینی می کشانند

بکردنند پرپرش این نا مرادان

زدند ضربه سرش این بی خدایان

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 8:21

چند صباحی دگر جای خالی نبودنت تکرار می شود چگونه آن غروب بهاری  آسوده خیال سر به بالین شب خوفتی که دیگر نه به طن جانی و نه به سیما سخنی داشتیآری نمی دانستی که اجل در کمین جانت خفته باشد که آخرین غروب جانت را بدون درد و آهی بگیردو در اندرون من نمی گنجد که چه مظلومانه در سکوت تنهایی خوفتیتا به آرامش ابدی برسی و آن صدایت به خاطرها بپیونددای کاش در آن روز آخر اندکی بیشتر باهم بودیمگپ و گفتی میزدیم و خواب از چشم بهت زده ات دور میشدافسوس  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: يکشنبه 8 خرداد 1401 ساعت: 9:24

بنام جهاندار پاک بی ادعای خداوندگارطلوع وغروب و خفای

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: سه شنبه 30 فروردين 1401 ساعت: 2:47

شبی در رختخواب,م خوفته بودم دقایق می گذشت من کوفته بودم به درد چپ به یکباره پریدمبه تنگی نفس جان میدریدم بگفتم ای خدایا این چه دردیست که بیدار میکند من را به سردیبه هر سو سر نهم دردش به جانم چنانم می کند که در خواب ناتوانمنمیدانم که این قلب است یا آتش دل که اندر اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: سه شنبه 30 فروردين 1401 ساعت: 2:47

گلی دیدم به صحرا تک و تنها

به میمش مانده ام من تک و تنها

رهایش کرده ام در راه و بی راه

چو نامش را بگویم نیز دانی

یکی را من در این راه راه دیدم 

مثال آن گلی که در صحرا دیدم 

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: سه شنبه 30 فروردين 1401 ساعت: 2:47

وسط این همه شلوغی گم شدم دور خودم می چرخم شب ک میخوابم بی فکرم و صب انگار تو خواب کلی فکر کردم و وقتی بیدار میشم انقدر خسته ام ک انگار کوه کندم بررسی از مرجع اسفند طبق کپی رایت ماه اخر سال روزای اخر سال من فکر میکنم ب اونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 21:13

این بار قضیه با همیشه فرق داره

این بار یه سری چیزا تغییر کرد و خیلی چیزا تموم شد

من نگران نبودنت نیستم چون پذیرفتم نبودنت و

میدونم خیلی طول کشید اما بلاخره شد و اینکه ناراحت نبودنت نیستم

خیلی کم رنگ شدی و میدونم من برای تو محو شدم اما ناراحت نیستم

ناراحت نبودنت نیستم

من کنار اومدم باشرایط بزرگ شدم و پذیرفتم

ادما تنهان در نهایت تنهان دل می بندن اما تنهان

و منم با تنهایی خودم کنار اومدم

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 7:28

صفحه بندی